تبليغاتX
روزهای زیبا

روزهای زیبا

دنبال خدا نگرد خدا

Image and video hosting by TinyPic

 

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست 
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست 
به دنبالش نگرد 

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست 
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد 
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد 

خدا آن جاست 
در جمع عزيزترين هايت 
خدا در دستي است که به ياري مي گيري 
در قلبي است که شاد مي کني 
در لبخندي است که به لب مي نشاني 
خدا در بتکده و مسجد نيست 
گشتنت زمان را هدر مي دهد 
خدا در عطر خوش نان است 
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني 
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن 
خدا آن جا نيست 

او جايي است که همه شادند 
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده 
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش 
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش 
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست 
زندگي چالشي بزرگ است 
مخاطره اي عظيم 
فرصت يکه و يکتاي زندگي را 
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد 
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد 
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد 
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم 
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم 
فقط چيزهايي اهميت دارند 
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند 
همچون معرفت بر الله و به خود آيي 

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم 
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم 
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند 
کساني که از دنيا روي برمي گردانند 
نگاهي تيره و يأس آلود دارند 
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند 

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم 
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 20:48  توسط عسل  | 

داستان کوتاه ساحل و صدف

 


 

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد.

مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود

و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند.

نزديک تر مي شود، مي‌بيند

 مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.


 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم.

الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده

و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم

ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد.

 تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند

 و تازه همين يک ساحل نيست.

نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟


مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت

و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 3:2  توسط عسل  | 

گداي نابينا !!!!


روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته

و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود:

من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت،

نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

 او چند سکه داخل کلاه انداخت و

بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند

و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت

و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت،

 و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت

و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته،

بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود،

من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم

و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

 

امروز بهار است،

 

 ولي من نمي توانم آنرا ببينم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 2:49  توسط عسل  | 

ستايش خدايي را است بلند مرتبه!

 

برزمين خوردن بار سوم

وقت داريد بخوانيد..... داستان خيلي قشنگ......


مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد.

او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

Image and video hosting by TinyPic

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد

و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد:

(( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و

هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند.

همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ

بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند

و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي کند که چرا او

نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.))

مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم

 که باعث زمين خوردن شما شدم.))

 وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد

 و به راهمان به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد.

من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

 و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد،

بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن،

خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد.

من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم،

آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

 بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتيجه اخلاقي داستان:
کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد.

زيرا هرگز نمي دانيد چقدر اجر و پاداش ممکن است

ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير دريافت کنيد.

پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور کلي نجات بخشد.

اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد.

اگر ارسال اين پيام شما را به زحمت مي اندازد يا وقتتان را زياد مي گيرد،

پس آن کار را نکنيد. اما پاداش آن را که زياد است نخواهيد گرفت.

آيا آسان نيست که فقط کليد "ارسال" را فشار دهيد و اين پاداش را دريافت کنيد؟

ستايش خدايي را است بلند مرتبه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 2:2  توسط عسل  | 

در جستجوي خدا

 

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.  

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و  تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!  

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ، و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست ...

اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 2:0  توسط عسل  | 

چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که

 در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود

 و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:

« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»...

فرشتـه جواب داد:« می خواهم

 با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و

 با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم.

آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 23:8  توسط عسل  | 

اصرار عجیب پسر کوچولو


يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه

پسر کوچولو بود با مادر و پدرش،

 بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به

 پسرکوچولوی قصه ی ما ميده.

بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی

به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.

 اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه

 و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.

اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش

 تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد،

خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی …

به من می گی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 23:5  توسط عسل  | 

بهار زندگی

 


مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی

 و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و

 مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی.

در «تابستان»های سختی با خنکای عشق

و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی

 تا در سایه سارِ آرامش بخش تو،

 من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم.

 با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود

 و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید.

 تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی،

چونان شمع سوختی تا نگذاری

رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند

. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها

 و عمیق ترین سلام های ما،

 همراه با بهترین درودهای خداوندی،

 نثار بوستان دل آسمانی ات باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 15:58  توسط عسل  | 

 

--------------------------------------------------------------------------------
عـــقــــاب ...
!

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.
عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن‌ها بزرگ شد.
در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند، برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می‌کرد.
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد ...

روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.
او با شکوه تمام ، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید : این کیست؟
همسایه اش پاسخ داد :این یک عقاب است. سلطان پرندگان.
او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد.
زیرا فکر می کرد یک مرغ است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 15:42  توسط عسل  | 

كرم شب تاب

 

روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد.

خدا گفت : چيزي از من بخواهيد.

 هر چه كه باشد ، شما را خواهم داد .

سهمتان را از هستي طلب كنيد

 زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و ه ر كه آمد چيزي خواست .

يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.

 يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز .

 يكي دريا را

انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد

و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.

نه چشماني تيز و نه جثه اي بز رگ. نه بالي و نه پا يي،

نه آسمان ونه دريا.

تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ،

حتي اگربه قدر ذره اي باشد.

 تو حالا همان خورشيدي كه

گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد

 كه اين كرم كوچك بهترين را خواست.

 زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

***

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستار ه اي

نيست چر اغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان

چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 16:14  توسط عسل  |